این توفیق را یافته ایم تا بر اساس جبر تاریخ و محیط و توارث، در ملک ما جان آدمیان بهایی ناچیز داشته باشد! «توفیق» به این دلیل که پدیده «مرگ» گویی در این جغرافیا افسون گری و رمزآلودی خود را (بدلیل تکثر زیاد و هر روزه اش) از دست داده و مبدل به اتفاقی عادی و روزمره شده است. از سیل و زلزله و دیگر پدیده های طبیعی (که در ملک ما به «بلایای طبیعی» موسوم اند!) گرفته تا تصادفات جاده ای و قتل و اعدام، همگی مسبب شده اند تا حداقل لفظ مکرر «مرگ» به عادت شنیداری اهالی این ملک مبدل گردد!
گویی همه ما عادت کرده ایم پس از شنیدن خبر سیل یا زلزله ای خفیف، تلفات جانی آن را هم به راحتی بپذیریم، درصورتی که آمار تلفات خیلی از جنگ های تاریخ شاید کمتر از این پدیده های طبیعی در کشور ما باشد. چه کنیم که در سرزمینی زیست می کنیم که نفت خود را به بشکه ای صد دلار می فروشد اما نزد دولتمردان آن اهمیت «هولوکاست» و زور زدن جهت اثبات دروغ بودن آن بیشتر از اصلاح جاده و گردنه ای است که هر هفته ده ها نفر در آن جان خود را از دست می دهند!
از سویی دیگر فلاکت و بدبختی خیل کثیری از آدمیان که با انواع مشکلات معیشتی و روحی و روانی درگیر هستند سبب می شود تا «مرگ» را نوشیدن شربتی شیرین بدانند که با «آغاز» آن تمامی مشکلاتشان «پایان» می پذیرد. این عده برای تسکین انواع آلام خود، آخرت خود را مشحون از نعمتهای غیر قابل دسترس خود در این دنیا متصور می شوند؛ از حوریان بهشتی گرفته تا انواع خوردنی هایی که هروقت اراده کنند به کام خویش می بینند!
شاید از این رو است که «سال مرگ» های ما در این سرزمین بسیار باشکوه برگزار می شود و رنگ خاکستری مرگ بر گوشه گوشه های محل زیستمان پاشیده شده و طعم گس مرگ، مزه غالب زبانمان است!!

سال بعد از انقلاب مشروطه، انقلابی دیگر را خلق می کند. اینبار پسوند
«مشروطه» به «اسلامی» مبدل می شود تا کام دل بجای اقیانوس «دیانت» از حوضچه
«ایدئولوژی» گرفته شود!
ده برای رسیدن به تعریفی حداقلی در مورد
عشق؛ رویکرد «سلبی» به آن کوتاه ترین راه است. یعنی با شمردن آنچه عشق «نیست»، خود
به خود «معنای» عشق مستفاد می شود. همچنان که برای تعریف «شعر» بهتر است که بدانیم
چه متنی شعر «نیست»!
با یک نگاه «استقرایی» (رسیدن از جزء به کل)، ترکیب «غزل پست مدرن» به خودی خود بی اشکال است. یعنی آنجا که این جریان نه آیینه تمام قد این مکتب یا وضعیت که مبین رگه هایی از مرام نامه نانوشته این نحله فکری است! از این دیدگاه چه زیبا و پیشروانه است اینکه غزل «سلطان بلامنازع و مستبد دنیای کلاسیک» قالبی باشد برای مضامینی که با «عدم قطعیت» و «ساختار شکنی» این همانی دارد! و اینجاست که همان وضعیت متناقض پست مدرن اتفاق می افتد؛ آنجا که هر «تزی» به «آنتی تز» خود مبدل می شود و هر «ماهیتی» به «شکل» خود خیانت می کند!!
م در ایران، آن عالم ربانی، آن غواص بحر یقین، آن آکل خیار و ماست، آن پرچم عدالت خواهان جهان، آن گنگ خواب دیده، آن رجایی زمانه، آن صاحب جمال، آن مارکوپولوی ایران، آن شاگرد مکتب «فردید»، آن معاند هیچکس الا زمین و زمان، آن دوستار «هوگو چاوز»، آن راوی اسرار غیب، غفرا.. ذنوبه.
د حسین نصر، تئاتر شهر، سالن سایه، نمایش غلتشن ها، ابزوردیسم قشری و مانیفست ماهوی، جای خالی سمیه، ژامبون هایدا، من و حامد، امتداد نوستالژی تا سوئیت سی متری، خواب، آرامش.
آنچه نگارنده را به نوشتن این سطور واداشت، حسی بود خوشایند از بروز استعدادهای جدید شعری لارستان. شهری که تا قبل از این اغلب شعرایش از شعرهایشان یا ابزاری می ساختند برای خرید شفاعت دنیا و عقبی و وسیله ای برای حصول آبرو و مقام! یا سنگی ناشاعرانه بر سینه خود می زدند و خطی کاسبکارانه به حساب خود می کشیدند! و یا در نهایت امر نگهبان بی شکوه مزار شعرای قبل خویش بودند! اما طیف جدید شاعران این اقلیم در قالب «انجمن شعر آفتاب» که بیش از چهار سال است بطور مستمر شکل می گیرد، توانسته اند خود را به عنوان وزنه های شعری منطقه معرفی کنند.
امروز سری به نشریات آرشیوی ام در سال های دور زدم. از میان کلی مجلات سیاسی، ادبی و هنری، شماره 48 هفته نامه «مهر» (اول اردیبهشت ماه 77) توجهم را جلب کرد. ورقی زدم و بعضی مقالات را مجددا خواندم. مطابق مشی کلی آن هفته نامه خاطره انگیز و دوست داشتنی، بازهم پرونده ای در مورد «صدا و سیما» داشتند و حسابی حالش را جا آورده بودند! چند نکته از انتقادات درج شده در آن شماره را می خوانیم: